تبليغاتX
قاصدک!

فلسفه آزمایش الهی پرورش انسانهاست

کلید موفقیت در آزمایشهای الهی صبر است

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 23:18  توسط مریم  | 

سلام دوستای گلم.خوبین؟ببخشید تو این مدت نشد بیام.البته میومدم اما چیزی نمیذاشنم.خلاصه اینکه کلی ببخشید

تو این مدت خیلی چیزا پیش اومد اول اینکه با همکلاسیم حرف زدم.خیلیا گفتن این کارو نکن اشتباهه اما الان از کاری که کردم راضی هستم.الان هیچ مشکلی با هم نداریم.شدیم مثل سابق.

بعد اینکه نامزدم یه 1 هفته ای اومد اینجا.بعد 4 ماه همو میدیدیم.

راستی گفتم امتحان شهریمو قبول شدم؟اما با اینکه 1 ماه گذشته هنوز گواهینامم نیومده

تازگیا از این آهنگ شادمهر خیلی خوشم اومده(عادت)مخصوصاً از این تیکش:فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جا بذار البته همش قشنگه خیلی قشنگه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 23:14  توسط مریم  | 

زندگی قشنگه،وقتی که حس می کنی خدا هر لحظه با یه لبخند قشنگ بهت زل زده و داره لذت میبره

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 22:9  توسط مریم  | 

 

 

اَه،من اگه شانس داشتم که الان وضعیتم اینجوری نبود

دیروز میخواستم برم دانشگاه بالاخره همه چیزو تموم کنم،که از شنبه ظهر افتادم رو سرفه،عصر رفتم دکتر،گفت اوضام خیلی خرابه،ریه ام عفونت کرده بدجور،گفت واسه 1 هفته باید تو خونه استراحت کنی،منو میگی 1 هفته اس دارم با خودم کلنجار میرم که برم حرفامو بگم گه اینجوری شد،1شنبه آماده شدم برم مامان نذاشت،حس مادری گل کرده که نمیشه و این حرفا...خبر از دل من که نداره

1شنبه به زور مامان نرفتم،ساعت 2 کلاسامون شروع میشد،2:15 دوست همکلاسیم زنگید که کجایی؟این رفیقمون کشت مارو،گفتم نمیام،گفت همین امروز که قرار بود یه اتفاقایی بیوفته نیومدی.گویا همکلاسیم میخواسته بابت رفتارای چند وقت اخیرش معذرت خواهی کنه و یه جورایی مراسم آشتی کنون داشتیم.من که نرفتم اون فکر کرده من از ماجرا بو بردمو واسه همینم نرفتم(اینم شد قوز بالا قوز)

حالا فردا3شنبه باز یه کلاس مشترک داریم،با اینکه حالم هنوزم خیلی بده اما اصلاً به روم نمیارم،آروم آروم سرفه میکنم که مامی نشنوه و فردا باز گیر بده که هنوز خوب نشدی...(مامان الان کلی با خودش تعجب میکنه که چه دخترم درسخون شده،شاید اسپندم دود کنه واسم!!)

راستی،فردا امتحان شهری مه،مربیم که میگفت 100% قبولم.اگه قبول شدم حتماً بهتون میگم!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 22:6  توسط مریم  | 

به تماشا سوگند

و به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 14:55  توسط مریم  | 

 

 

سلام.سلام به همه،خوبین؟

خواستم از دوستای گلم تشکر کنم،بابت نظرهاشون.

امروز خیلی خسته ام،کار خاصی هم نداشتم،فقط صبح رفتم کلاس زبانو اومدم.

دارم به فردا فکر میکنم،فردا میخوام همه چیزو تموم کنم،میخوام بهش بگم ما هیچ جوره مال هم نمیشیم،ماجرا زیاد داره کش دار میشه،هم اون داره عذاب می کشه هم من خیلی سختمه،کاش چیزی پیش نیاد...  برام دعا کنید،برای اونم دعا کنید...
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 14:53  توسط مریم  | 

دلم برات تنگ شده ولی بیشتر از دلتنگی نگران تو و فردات هستم...چه به روز خود آوردی؟

الهی کمکش کن...
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 23:47  توسط مریم  | 


 

ماجرا از مهر 86 شروع میشه،اولین روز دانشگاه...

رفتم دانشگاه،خوشحال از اینکه با خیلی از دوستام هم رشته ایم،ناراحت از اینکه چرا شیرازم(همیشه دوس داشتم دوران دانشجوییم یه شهر دیگه باشم)...بگذریم

 رفتم دانشگاه،بعد دیدن دوستام دیدیم بله،خودشون واسمون گروه بندی کردن،منو میگی کلی حالم گرفته شد...تا اینکه یه آقایی رو پیدا کردم که گروهشو باهام عوض کنه،اونم قبول کرد و ماجرا از اینجا شروع شد...

از بعد اون جریان اون آقا هروقت منو میدید میومد پیشم،رابطمون فقط در حد احوالپرسی بود،همین

تا اینکه گذشتو گذشت،شد تابستون.تو تابستون من به یکی قول ازدواج دادم،مهر که شد رفتم دانشگاه(با حلقه) یدفعه دیدم این همکلاسیم کلاً رفتارش عوض شد.گفتم شاید از چیز دیگه ای ناراحته،اما دیدم این رفتار ادامه داره...

آخرین روز کلاسای ترم 4 بود،یکی از دوستامون از علاقه اون بهم گفت،نمیدونستم چیکار کنم،راستش منم بهش بی علاقه نبودم،تو همون 2 ترم اول،اما وقتی دیدم هیچی نمیگه و هیچ کاری نمیکنه تو تابستون تلاش کردم برای فراموش کردنش،به یکی دیگه فرصت دادم،وقتی دیدم واقعاً بهم علاقه داره قبولش کردم.اما حالا بعد گذشتن 1 سال از قول من، فهمیدم همکلاسیم درست همون موقع که من بهش فکر میکردم بهم فکر میکرده اما هیچی نمیگفته

تابستونم برام شد یه کابوس.من که یه دختر خندون بودم حالا حوصله حرف زدنم نداشتم،خیلی زود همه متوجه تغییر رفتارم شدن،اما کسی نمیدونس جریان چیه

مهر شد،اومدم دانشگاه،با کلی غصه،حتی نمیتونستم تو صورتش نگاه کنم،

یه هفته پیش با یکی از دوستاش حرف زدم،گفت که اون تو این 1 سال و نیم چی کشیده،گفت از نظر اون من الان یه خیانتکارم،کسی که از علاقش خبر داشته اما رفته با یکی دیگه،گفت که الان ازم متنفره

 

نمیدونم چیکار کنم،میخوام باهاش حرف بزنم،بگم من از علاقش خبر نداشتم،اما میگم اگه اینارو بگم بهش بیشتر خودشو سرزنش میکنه که چرا نگفته،نمی خوام ازم متنفر باشه،نمی خوام آب شدنشو ببینم،نمی خوام تنها باشه

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 20:2  توسط مریم  | 

امروز روز تعطیلیمه،دیشب با خودم گفتم:فردا روز استراحته،به هیچی فکر نکن،هیچی

اما نشد،تمام روز فکرم مشغول بود،دیگه همه فهمیدن یه چیزیم هست،آخه من چطور بگم خیانتکار نیستم؟چگور بیگناهیمو ثابت کنم؟در حالیکه اگه باورم کنه بازم نمیشه کاری کرد.خدایا کمکم کن...
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 19:55  توسط مریم 

سلام.از وقتی این وبلاگو ساختم خیلی چیزا خواستم بگم،اصلاً واسه این این وبلاگو ساختم که دردودل کنم،با کسایی که نمیشناسمشون،اما دستم به نوشتن نرفت.

این روزا فکرم خیلی مشغوله،دارم تصمیم میگیرم، تصمیم میگیرم دل کیو بشکنم،تاوان این دل شکستنو چجوری بدم؟

باید حتما ًیه دل شکسته شه،مجبورم،راه دیگه ای نیست...کاش اینجوری نمیشد،کاش 2 سال برمیگشتیم عقب تا اینقد غرق احساس نمیشدم،کاش عجله نمیکردم...کاش...
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 19:54  توسط مریم