تبليغاتX
قاصدک!
به تماشا سوگند

و به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 14:55  توسط مریم  | 

 

 

سلام.سلام به همه،خوبین؟

خواستم از دوستای گلم تشکر کنم،بابت نظرهاشون.

امروز خیلی خسته ام،کار خاصی هم نداشتم،فقط صبح رفتم کلاس زبانو اومدم.

دارم به فردا فکر میکنم،فردا میخوام همه چیزو تموم کنم،میخوام بهش بگم ما هیچ جوره مال هم نمیشیم،ماجرا زیاد داره کش دار میشه،هم اون داره عذاب می کشه هم من خیلی سختمه،کاش چیزی پیش نیاد...  برام دعا کنید،برای اونم دعا کنید...
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 14:53  توسط مریم  | 

دلم برات تنگ شده ولی بیشتر از دلتنگی نگران تو و فردات هستم...چه به روز خود آوردی؟

الهی کمکش کن...
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 23:47  توسط مریم  | 


 

ماجرا از مهر 86 شروع میشه،اولین روز دانشگاه...

رفتم دانشگاه،خوشحال از اینکه با خیلی از دوستام هم رشته ایم،ناراحت از اینکه چرا شیرازم(همیشه دوس داشتم دوران دانشجوییم یه شهر دیگه باشم)...بگذریم

 رفتم دانشگاه،بعد دیدن دوستام دیدیم بله،خودشون واسمون گروه بندی کردن،منو میگی کلی حالم گرفته شد...تا اینکه یه آقایی رو پیدا کردم که گروهشو باهام عوض کنه،اونم قبول کرد و ماجرا از اینجا شروع شد...

از بعد اون جریان اون آقا هروقت منو میدید میومد پیشم،رابطمون فقط در حد احوالپرسی بود،همین

تا اینکه گذشتو گذشت،شد تابستون.تو تابستون من به یکی قول ازدواج دادم،مهر که شد رفتم دانشگاه(با حلقه) یدفعه دیدم این همکلاسیم کلاً رفتارش عوض شد.گفتم شاید از چیز دیگه ای ناراحته،اما دیدم این رفتار ادامه داره...

آخرین روز کلاسای ترم 4 بود،یکی از دوستامون از علاقه اون بهم گفت،نمیدونستم چیکار کنم،راستش منم بهش بی علاقه نبودم،تو همون 2 ترم اول،اما وقتی دیدم هیچی نمیگه و هیچ کاری نمیکنه تو تابستون تلاش کردم برای فراموش کردنش،به یکی دیگه فرصت دادم،وقتی دیدم واقعاً بهم علاقه داره قبولش کردم.اما حالا بعد گذشتن 1 سال از قول من، فهمیدم همکلاسیم درست همون موقع که من بهش فکر میکردم بهم فکر میکرده اما هیچی نمیگفته

تابستونم برام شد یه کابوس.من که یه دختر خندون بودم حالا حوصله حرف زدنم نداشتم،خیلی زود همه متوجه تغییر رفتارم شدن،اما کسی نمیدونس جریان چیه

مهر شد،اومدم دانشگاه،با کلی غصه،حتی نمیتونستم تو صورتش نگاه کنم،

یه هفته پیش با یکی از دوستاش حرف زدم،گفت که اون تو این 1 سال و نیم چی کشیده،گفت از نظر اون من الان یه خیانتکارم،کسی که از علاقش خبر داشته اما رفته با یکی دیگه،گفت که الان ازم متنفره

 

نمیدونم چیکار کنم،میخوام باهاش حرف بزنم،بگم من از علاقش خبر نداشتم،اما میگم اگه اینارو بگم بهش بیشتر خودشو سرزنش میکنه که چرا نگفته،نمی خوام ازم متنفر باشه،نمی خوام آب شدنشو ببینم،نمی خوام تنها باشه

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 20:2  توسط مریم  | 

امروز روز تعطیلیمه،دیشب با خودم گفتم:فردا روز استراحته،به هیچی فکر نکن،هیچی

اما نشد،تمام روز فکرم مشغول بود،دیگه همه فهمیدن یه چیزیم هست،آخه من چطور بگم خیانتکار نیستم؟چگور بیگناهیمو ثابت کنم؟در حالیکه اگه باورم کنه بازم نمیشه کاری کرد.خدایا کمکم کن...
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 19:55  توسط مریم 

سلام.از وقتی این وبلاگو ساختم خیلی چیزا خواستم بگم،اصلاً واسه این این وبلاگو ساختم که دردودل کنم،با کسایی که نمیشناسمشون،اما دستم به نوشتن نرفت.

این روزا فکرم خیلی مشغوله،دارم تصمیم میگیرم، تصمیم میگیرم دل کیو بشکنم،تاوان این دل شکستنو چجوری بدم؟

باید حتما ًیه دل شکسته شه،مجبورم،راه دیگه ای نیست...کاش اینجوری نمیشد،کاش 2 سال برمیگشتیم عقب تا اینقد غرق احساس نمیشدم،کاش عجله نمیکردم...کاش...
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 19:54  توسط مریم 

 

 

قاصدک! هان چه خبر آوردی؟!

از کجا،وز که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی،اما،اما

گرد بام و در من

بی ثمر می گردی.

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری نه ز دیار و دیاری-باری،

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس،

برو آنجا که تورا منتظرند.

قاصدک!

در دل من همه کورند و کرند.

 

دست بردار از این در وطن خویش غریب.

قاصد تجربه های همه تلخ،با دلم می گوید

که دروغی تو،دروغ

که فریبی تو،فریب

 

قاصدک!هان،ولی...آخر...ای وای!

راستی آیا رفتی با باد؟

با تواَم،آی!کجا رفتی؟آی...!

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

مانده خاکسترِ گرمی،جایی؟

در اجاقی-طمع شعله نمی بندم-خُردک شرری هست

                                                              هنوز؟

قاصدک!

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گریند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 16:17  توسط مریم  | 

دیوار شیشه ای ذهن

یه روز یه دانشمند یه آزمایش جالب انجام داد... اون یه اکواریم شیشه ای ساخت و اونو با یه دیوار شیشه ای دو قسمت کرد.
تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگه بود.
ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد... او برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می کرد، اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد. همون دیوار شیشه ای که اونو از غذای مورد علاقش جدا می کرد.
بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچیک منصرف شد. او باور کرده بود که رفتن به اون طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر ممکنیه.
دانشمند شیشه ی وسط رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی کوچیکه حمله نکرد. اون هرگز قدم به سمت دیگر اکواریوم نگذاشت.

میدانید چرا؟
اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود. یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود.
اون دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت. باورش به وجود دیوار. باورش به ناتوانی

ما هم اگه خوب تو اعتقادات خودمون جستجو کنیم، کلی دیوار شیشه ای پیدا می کنیم که نتیجه ی مشاهدات و تجربیاتمونه و خیلی هاشون هم اون بیرون نیستن و فقط تو ذهن خود ما وجود دارند

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 15:28  توسط مریم  |